نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱٤ ب.ظ روز سهشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧
چطور یک قصه را بنویسیم(۱۳)
فشرده سازى [بخش نخست]
چطور مى توانیم موقعیت ها را فشرده کنیم ؟
چطور مى توانیم زمان و مکان را فشرده کنیم ؟
چطور مى توانیم شخصیت ها را فشرده کنیم ؟
یکى بود یکى نبود. زیر گنبد کبود، یک قرن نوزدهمى بود که نیازى به این همه دنگ و فنگ نداشت. نویسنده ها رمان مى نوشتند توپ! قصه کوتاه یعنى ۳۰ صفحه چاپى و قصه بلند، کمتر از ۱۲۰ صفحه نمى شد. نویسنده ها راضى، خواننده ها راضى، همه راضى. مردم - یا در واقع طبقه اى که فرصت کتاب خواندن داشتند و بخش کمى از جمعیت را تشکیل مى دادند - سوار درشکه هاشان مى شدند و با بالا و پائین پریدن هاى درشکه، در راز و رمز آثار هوگو، بالزاک، استاندال یا فلوبر غرق مى شدند. اینها در واقع، طبقه اشراف بودند یا طبقه نوکیسه ها و بهتر بگوییم پولدارها! کارگرها روزى ۱۴ ساعت کار مى کردند. هفت روز هفته و اکثراً هم بیسواد بودند.
کشاورزها با روزى ۱۲ ساعت کار، وضع بهترى داشتند اما آنها هم سواد چندانى نداشتند. حداکثر مى توانستند چند دعا از روى رساله «پولس قدیس» بخوانند یا اسامى فرزندان شان را پشت کتاب مقدس بنویسند. در روسیه، وضع از این هم بدتر بود و کشاورزها با زمین هاشان خرید و فروش مى شدند و حتى نمى توانستند درست روسى حرف بزنند و شیوه روستایى سخن گفتن شان، توى رمان هاى روسى مسخره مى شد.
خب! زمان گذشت و انقلاب صنعتى کار خودش را کرد و زمان، کم آمد براى خوانندگان قصه ها. خوانندگان قبلى - اشراف - تقریباً از میان رفتند و در عوض، نوکیسه ها افزایش یافتند. یک طبقه جدید هم به وجود آمد که به «خرده بورژوازى» مشهور شد که هرچه به اواسط قرن بیستم نزدیک و نزدیک تر شدیم با معناى «طبقه متوسط» احساس نزدیکى بیشترى کرد. کارگران و کشاورزان باسواد شدند و توانستند امتیاز ۸ ساعت کار در روز و تعطیلى آخر هفته را به دست آورند. اینها، مخاطبان جدید بودند که اوقات فراغت اندک شان را صرف خواندن رمان مى کردند آن هم نه توى درشکه، بلکه در مترو یا ترن هایى که از شهرک هاى اقمارى، آنان را به سر کار مى رساندند یا حداکثر در صبحگاه یک روز تعطیل. اینها دیگر فرصت خواندن رمان هاى حجیم را نداشتند و قصه بلند براشان، حداکثر ۳۰ صفحه بود و حوصله بیشترش را نداشتند. از نظر آنها، قصه کوتاه بیشتر از ۱۰صفحه چاپى یعنى «بى خیال بابا»!
نویسندگان باید کارى مى کردند. باید بناى قرص و محکم قصه نویسى قرن نوزدهم را بى آنکه به استوارى آن لطمه اى بخورد به قواره هاى کوچک تر تقسیم مى کردند؛ بنابراین همان طور که ساخت قصرهاى غول آسا متوقف شد و جایش را به ساخت خانه هاى کوچک تر اما زیبا داد، قصه نویسى نیز عوض شد و این ضرورت که باید همه چیز را در محدوده حوصله و وقت خوانندگان فشرده کرد، مطرح شد.
پس این فشرده سازى یک ضرورت بود اما همه چیز باید فشرده مى شد تا یک قصه فشرده شود؛ اما چطور مى شود مکانى را که قبلاً سه صفحه یّ ّیک قصه کوتاه را به توصیف خود اختصاص مى داد در یک پاراگراف فشرده کرد و آن پاراگراف را هم به طور یکجا مورد استفاده قرار نداد و در قصه، خردش کرد؟ چطور مى شود که «زمان» را آنقدر فشرده کرد که زندگى چند نسل، در متر و عیار صد یا صد و بیست صفحه شکل بگیرد و خواننده هم به این نتیجه نرسد که رمان دچار مشکل است ؟چطور مى شود یک «شخصیت» را طورى توصیف کرد که هم فشرده باشد و هم گویا و هم خواننده دچار سردرگمى نشود؟
اینها فقط سؤال هایى نیست که نوآمدگان و نوآموزان قصه نویسى مطرح مى کنند، سال ها براى جواب به آنها، وقت صرف شده، تجربه شده، آزمون و خطا شده! ساده نیست به هیچ وجه ساده نیست، اما آنقدرها هم که به نظر مى رسد مشکل هم نیست. حتماً شما هم بعضى از این آثار بى کیفیت را که این روزها به وفور و در تیراژ بالا و با «عطف» دو بند انگشتى و تعداد صفحات حدوداً ۸۰۰ صفحه اى منتشر مى شوند، دیده اید. آثارى که هر صد صفحه آنها را مى توان در پنج صفحه بازنویسى کرد به شرط آنکه ویراستار، به اندازه نویسندگان اینگونه آثار، نابلد کار نباشد!
مشکل اساسى از آنجا شروع مى شود که اغلب این نویسندگان پرفروش(!) از الفباى نویسندگى بى خبرند. جداى از مسئله نثر [که بعداً به آن خواهیم پرداخت] آنها قادر نیستند مکان و زمان را به روشنى توصیف کنند حالا فشرده کردن شان پیشکش! بلد نیستند یک شخصیت را، یک موقعیت را به شکل «باورپذیر» در متن خود شکل دهند. قادر نیستند...بلد نیستند... قادر نیستند...اگر صد سال هم درباره اش حرف بزنیم خودمان به نتیجه اى نمى رسیم. آنها راه خودشان مى روند و ما هم راه خودمان را پیدا نمى کنیم. نمى خواهم در این باره صحبت کنم که نویسندگان کتاب هاى پرفروش در زبان هاى دیگر، لااقل الفبا و قواعد اولیه کار را رعایت مى کنند اما نویسندگان کتاب هاى پرفروش فارسى - مگر استثنائاتى - اصلاً با کلمه قصه و قصه نویسى بیگانه اند. نمى خواهم! نه به این دلیل که بارها گفته شده و فایده اى نداشته، بلکه به این دلیل واضح که تشریح آن باعث نومیدى نویسندگان تازه کار مى شود پس...قبلاً هم به این واقعیت اشاره کرده ام که کار نویسنده، واقع گرایى نیست بلکه «واقع نمایى» است، بنابراین شما لازم نیست زمان واقعى یا مکان واقعى یا حادثه اى واقعى یا آدمى واقعى را مدنظر داشته باشید. شما به عنوان یک نویسنده باید بتوانید همانند یک طراح، با کشیدن چند خط، یک آدم را نشان دهید یا یک شىء را یا یک موقعیت یا مکان را. لازم نیست همه چیز را نقاشى و رنگ آمیزى کامل کنید. لازم نیست که اثرتان مثل پرتره هاى قرن نوزدهمى با عکاسى رقابت کند. لازم نیست خواننده بداند که این کتابخانه ۵۰ قفسه دارد و در هر قفسه ۶ کتاب قطور است و در صفحه اول آن کتاب ها هم «این مطالب» نوشته شده یا مرغزار کنار خانه اربابى پر از چه حیواناتى است و چه حشراتى را مى توان آنجا پیدا کرد و وقتى که رودخانه از کنار علف ها مى گذرد، چطور خورشید عکسش را نشان گل هاى وحشى مى دهد! واقعاً لازم نیست که شما یک رمان کت و کلفت بنویسید که شخصیت اول آن، در ۹۰ صفحه اول، هنوز از تختخوابش پائین نیامده براى اینکه ثابت کنید این شخصیت خیلى تنبل است [این حرف را به نشانه انتقاد من از رمان شگفت انگیز «ابلوموف» نگیرید. فقط یک بار مى شود چنین کارى کرد و نویسنده این رمان هم این کار را کرد!]
شما نیازمند آنید که وجوه مشترک واقعیت را میان ذهن خود و ذهن جمعى، رصد کنید و آن وجوه را بدل به نشانه کنید و از نشانه ها استفاده ببرید تا قادر به فشرده سازى متن تان شوید. همینگوى یا کارور شدن، فاکنر یا بورخس شدن، گرین [هم گراهام هم ژولین] یا کالوینو آسان نیست. اما شگردها، چندان مشکل هم نیستند. شما هم مى توانید!